تبليغاتX
عقل و دين
مسائل ديني و عقلي به زبان ساده
در ادامهء مطلب شفاعت،آيه اي ديگر را مورد بررسي قرار مي دهيم.

لطفا به ادامهء مطلب توجه فرمائيد:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 8:39  توسط كيوان  | 
در ادامهء مطلب قبلی آیاتی را از قرآن کریم آورده و مسئلهء شفاعت را مورد بررسی قرار می دهیم

لطفا به ادامهء مطلب توجه فرمائید:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:22  توسط كيوان  | 

در بين بحث هائي كه بين برادران اهل سنت با دوستان شيعه صورت مي گيرد،بعضا شاهد هستيم كه اهل سنت،مسئلهء شفاعت خواستن از غير خدا را،ولو اينكه آن شخص،پيامبر هم باشد،عين شرك مي پندارند.

عجالتا چند آيه از قرآن را در اينجا ذكر مي كنم كه در آن،مسئلهء شفاعت توسط پيامبران ذكر شده است و به هيچ وجه هم شرك و گناه به حساب نمي آيد.ان شاء الله در آيندهء نزديك به صورت مفصل تر به اين موضوع خواهم پرداخت:

1)     (آيهء 97 و 98 سوره يوسف ):فرزندان حضرت يعقوب(ع) كه از كرده هاي خود پشيمان مي گردند رو به پدر كرده مي گويند:‹قالوا يا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا كنا خاطئين ›(پدر جان از خداوند دربارهء ما طلب آمرزش نما،ما گروه خطاكار بوديم)حضرت يعقوب نيز به درخواست آنان جواب مثبت مي دهد و مي گويد: ‹قال سوف استغفر لكم ربي انه هوالغفور الرحيم›(به همين زودي از پروردگارم براي شما طلب مغفرت مي كنم او بخشنده و رحيم است)

2)     (آيهء64 سوره نساء ):‹... و لو انهم اذ ظلموا انفسهم جاؤوك فاستغفروالله واستغفر لهم الرسول لوجدواالله توابا رحيما› (اگر آنان هرگاه به خويش ستم كرده بودند حضور تو (اي پيامبر) مي آمدند و از خداوند طلب آمرزش مي كردند و پيامبر نيز در بارهء آنها درخواست آمرزش مي نمود،خدا را توبه پذير و رحيم مي يافتند )

3)     (آيهء 5 سوره منافقون ):‹و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون( و هرگاه به آنان گويند بيائيد تا رسول خدا براي شما از حق آمرزش بخواهد سر بپيچند و بنگري كه با تكبر و نخوت روي مي گردانند)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:57  توسط كيوان  | 



در پي طرح برخي شبهات از سوي رسانه هاي اروپايي، از جمله دانمارك و

 هلند و تلاش افرادي براي تكرار آن ، مركز پژوهشگاه قرآني اميرالمومنين(ع)

 قم، نظر آيت الله ناصر مكارم شيرازي را درباره اين ديدگاه جويا شده است.

 اينك متن سوال و جواب مطرح شده را كه خبرگزاري فارس منتشر كرده است

 با هم از نظر مي گذرانيم.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 21:1  توسط كيوان  | 

طرح سوال:

در اینجا این سوال پیش می آید که:اگر خداوند رسولش را از شرّکفار حفظ فرمود،پس آن همه آزار و

محنت که از کفار و از امت خود دید،چه بود؟!آیا جز این است که رسول خدا(ص)فرمود:«هرگز هیچ پیغمبری

 به مقدار او و مانند آزارهائی که من دیدم ندیده»؟همچنین این سوال پیش می آید که:این آیه می

 فرماید:«خداوند کفار را هدایت نمی کند»،خداوندی که خود تمامی وسایل هدایت را فراهم فرموده،آیا

معقول است همین خدای مهربان از طرفی به انبیای خود اصرار بورزد که بندگان مرا به خدایشان آشنا

کنید و از طرفی خودش بفرماید:«خداوند کفار را هدایت نمی کند»؟مگر اینکه حجت خالص بر آنها تمام

شود و آیا جز این است که ما به چشم خود می بینیم که خداوند کفار را یکی بعد از دیگری هدایت می کند؟!

جواب سوال اولی این است که خدای تعالی که فرموده:ان الله لا یهدی القوم الکافرین»«در حقیقت؛به

 جملهء«والله یعصمک من الناس»را این معنی که اطلاق آن را که شامل تمامی انواع محنت ها کرده

است،چه آنهائی که ممکن بود در مقابل تبلیغ این حکم ببیند و چه غیر آن.آزار هائی که در خصوص این

حکم و قبل از موفقیت به اجرای آن ممکن بود از دشمنان برسد یا به این بود که آن جناب را در حین تبلیغ

 این حکم به قتل برسانند و یا بر او شوریده،اوضاع را دگر گون سازند و یا اورا به باد تهمت هائی که باعث

ارتداد مردم است،گرفته و یا حیله ای به کار برند که این حکم را قبل از اینکه به مرحلهءعمل برسد،خفه

کرده و در گور کنند.

و اما جواب سوال دوم:باید دانست که مقصود از (کفر) در اینجا کفر در خصوص آیه ای است که متضمن

 حکم مورد بحث است؛حکمی که جملهء«ما انزل الیک من ربک:آنچه از پروردگارت به تو نازل شده»به آن

اشاره دارد؛کما اینکه در آیهء حج،مخالفان حج را کافر خوانده و فرموده:«و من کفر فان الله غنی عن

العالمین»نه کفری که به معنی استکبار از اصل دین و از اقرار به شهادتین است؛زیرا کفر به این معنی با

مورد آیه مناسبت ندارد؛بنابراین مراد از(هدایت)هم هدایت به راه راست نیست؛بلکه مراد هدایت به

 مقاصد شوم آنهاست و معنی اش این است که:«خداوند ابزار کار و اسباب موفقیت آنان را در دسترس

 شان قرار نمی دهد.» نظیر این آیه که می فرماید:«ان الله لا یهدی القوم الفاسقین:خداوند فاسقان را

هدایت نمی کند»(منافقین،6)و این آیه:«والله لا یهدی القوم الظالمین:خداوند قوم ستمگر را هدایت نمی

 کند»(بقره،258)که معلوم است مراد از هدایت در این دو آیه،هدایت به فسق و ظلم است؛پس معنی آیه

این است که:خداوند آنها را مطلق العنان نمی گذارد تا هر لطمه که بخواهند به دین و به کلمهء حق وارد آورده،نوری را که از جانب خود نازل کرده،خاموشش کنند.

 

یک بحث روایتی:

 

در(تفسیر عیاشی)از ابن عباس و جابر ابن عبدالله روایت شده که گفته اند:خداوند پیامبرش را مامور کرد

که علی(ع) را به عنوان علمیت در بین مردم نصب کرده،مردم را به ولایت وی آگاهی دهد؛و از همین جهت

 رسول الله(ص) ترسید مردم متهمش ساخته و زبان به طعنش گشوده،بگویند:(در بین همهء مسلمانان

 علی را نامزد این منصب کرده است)؛ و لذا خداوند این آیه را فرو فرستاد:«یا ایها الرسول...»ناگزیر حضرت

در روز غدیر خم به امر ولایت عهدی علی(ع)قیام نمود.در همان کتاب از امام ابی جعفر(ع) روایت می کند

 وقتی که جبرئیل در حجة الوداع این آیه را آورد،رسول الله(ص) سه روز در انجام آن مکث کرد تا رسید به

جحفه؛و در این سه روز از ترس مردم دست علی را نگرفت و او را بالای دست خود بلند نکرد؛تا اینکه در

روز غدیر دستور داد بانگ نماز در داده،مردم را برای نماز دعوت کنند؛مردم هم اجتماع کردند و حضرت در

برابر ایشان قرار گرفته،فرمود:«چه کسی از خود شما به شما اولویت دارد؟»همه به بانگ بلند عرض

کردند:(خدا و رسول)؛آنگاه بار دیگر همین کلام را تکرار کرد و همه همان جواب را دادند؛بار سوم نیز همان

 را پرسید و همان جواب را شنید؛و سپس دست علی را گرفته،فرمود:هر که من مولای اویم،علی مولای

اوست.پروردگارا،دوستداران علی را دوست بدار و کسی را که با علی دشمنی کند،دشمن بدار؛یاری کن

 هر که را که به علی یاری دهد،و تنها بگذار کسی را که در موقع حاجت،علی را تنها بگذارد؛چون که علی

 از من است و من از علی هستم،و علی نسبت به من به منزلهء هارون است نسبت به موسی،با این تفاوت که پس از موسی پیغمبرانی بودند و پس از من پیغمبری نخواهد بود.

 

باز در همان کتاب از ابی الجارود از ابی جعفر(ع) روایت شده است که فرمود:وقتی خدای تعالی آیهء:«یا

ایها الرسول بلّغ ما انزل الیک» را نازل فرمود؛رسول الله(ص) دست علی(ع) را گرفته،فرمود:«ای مردم،هیچ

 کدام از انبیائی که قبل از من مبعوث شدند،جز چنین نبودند که پس از مدتی زندگی،دعوت خدای را

 اجابت کرده،رخت به سرای دیگر کشیدند؛من نیز در این نزدیکی ها پذیرفتار آن دعوت خواهم شد و به

 سرای دیگر انتقال خواهم یافت.ای مردم،من به نوبهء خود مسئولم و شما هم به نوبهء خود مسئولید؛آن

 روزی که از شما بپرسند،حال مرا چه خواهید گفت؟»همگی عرض کردند:<ما شهادت می دهیم که تو

وظیفهء تبلیغی خود را انجام دادی و آنچه باید به ما برسانی،رسانیدی و خیرخواهی کردی و آنچه بر عهده

داشتی،انجام دادی.خداوند به بهترین جزائی که به مرسلین داده است،جزایت دهد.>آن حضرت به خدای

 خود عرض کرد:«پروردگارا،تو بر شهادت اینها شاهد باش.»آنگاه روی به مردم کرده فرمود:ای گروه

مسلمین که در اینجا حضور دارید،می باید غایبان را به ماجرا خبر دهید که من اینک به عموم مسلمانان

 روی زمین و گروندگان به دین اسلام وصیت می کنم به ولایت علی.با خبر باشید که ولایت علی،ولایت

من است و این عهدی است که خداوند به من سپرده بود و به من دستور داده بود که آن را به شما ابلاغ

کنم.آنگاه سه مرتبه فرمود:«آیا همه شنیدید؟»در آن میان یکی عرض کرد:<آری،به خوبی شنیدیم یا

 رسول الله.>

طبرسی در مجمع البیان می فرماید:سید ابو الحمد ما را خبر داد که حاکم ابوالقاسم حسکانی(به چند

واسطه)از امام صادق(ع)از پدران خود روایت کرد که وقتی رسول الله(ص)در روز غدیر خم علی(ع)را نصب

کرد،فرمود:«هر که من مولای اویم،اینکه علی ابن ابیطالب است،مولای اوست>؛و این مطلب پخش شد تا

 به گوش نعمان ابن حارث فهری رسید؛عرض کرد:<به ما دستور دادی به کلمهء لا اله الّا الله و اینکه تو

پیامبری شهادت دهیم؛دستور دادی جهاد و حج کنیم،نماز و روزه و زکات را به جا آریم؛به این همه اطاعت

اکتفا نکردی،تا اینکه این پسر را به سروری ما منصوب نموده،گفتی:هرکه من مولای اویم،علی مولای

 اوست.

حال بگو این مطلب از ناحیهء توست یا از ناحیهء خداست؟>حضرت فرمود:«سوگند به آن خدائی که جز او

معبودی نیست،این نیز از ناحیهء خداست.>نعمان ابن حارث رو به راه نهاد،در حالیکه می گفت:<خدایا اگر

 این مطلب حق و از جانب توست،سنگی از آسمان بر ما بباران.>خداوند هم سنگی بر سرش

کوبیده،هلاکش نمود و آیهء«سال سائل بعذاب واقع»را راجع به همین واقعه نازل فرمود.

همین مضمون را کلینی در کافی روایت کرده است و حافظ ابو نعیم در کتاب<نزول قرآن>حدیث زیر را با

حذف چند نفر از عطیه نقل کرده که گفت:این آیهء شریفه در بارهء علی(ع) نازل شد:«یا ایّها الرسول

بلّغ...»تا آخر؛و خدای تعالی نیز فرمود:«الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا».

 

ابو الحسن واحدی در کتاب اسباب النزول حدیثی از ابی سعید خدری آورده که او گفته آیهء«یا ایهاالرسول

بلّغ...»در روز غدیر خم و در بارهء علی(ع)نازل شده است.همین روایت را صاحب<فتح القدیر>از ابن ابی

 حاتم و ابن مردویه و ابن عساکر نقل کرده که آنان نیز آن را از ابی سعید خدری نقل کرده اند؛در <درّمنثور>نیز همین طور نقل شده است.

 

ُآنچه از اخبار در اینجا نقل شد،مختصری است از اخبار زیادی که دلالت دارد بر اینکه آیهء«یا ایّهاالرسول بلّغ

 ما انزل الیک من ربّک...»در بارهء علی(ع)در روز غدیر نازل شده است؛و اما حدیث غدیر یعنی فرمایشی

 را که رسول الله(ص)آن روز در بارهء علی(ع)فرمود،خود حدیثی است متواتر که هم از طرق شیعه و هم از

 طرق سنّت به بیشتر از صد طریق و از جمع کثیری از صحابه نقل شده است؛از آن جمله براء ابن

عازب،زید ابن ارقم،ابو ایّوب انصاری،عمر ابن خطاب،علی ابن ابیطالب(ع)،سلمان فارسی،ابوذر

غفاری،عمار ابن یاسر،بریده،سعد ابن ابی وقاص،عبدالله ابن عباس،ابوهریره،جابر ابن عبدالله،ابوسعید

خدری،انس ابن مالک،عمران ابن حصین،ابن ابی اوفی،سعدانه،همسر زید ابن ارقم.

به علاوه همهء امامان اهل بیت علیهم السلام بر صحت آن اجماع دارند؛مخصوصا علی(ع)در میدان کوفه

(رحبه)مردم را راجع به این حدیث سوگند داد که:«هر کس در غدیر خم حاضر بوده و آن را از رسول الله

(ص)شنیده،برخیزد و شهادت دهد.»جمع کثیری برخاستند و بر صحت آن واینکه در روز غدیر خم به گوش

خود از رسول الله(ص)شنیده اند،گواهی دادند.

(پایان قسمت چهارم و آخر.نقل از روزنامهء اطلاعات23و24دیماه85صفحهء شش)----- پایان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 18:0  توسط كيوان  | 

امر ولایت:

باید دانست همانطوری که در زمان پیامبر(ص) امور امت و رتق و فتق آن به دست آن جناب اداره می شد،به طور مسلم و بدون هیچ ابهامی پس از درگذشت وی نیز شخصی لازم است که این امر مهم را عهده دار باشد؛و قطعا هیچ عاقلی به خود اجازه نمی دهد که توهّم کند دینی چنین وسیع و عالمگیر،دینی که از طرف خداوند جهانی و ابدی اعلام و معرفی شده است،دینی که وسعت معارفش جمیع مسائل اعتقادی،اصول اخلاقی و احکام فرعیّه را(که تمامی قوانین مربوطه به حرکات و سکنات فردی و اجتماعی انسانی است)در بر می گیرد،احتیاج به حافظ و کسی که آن طور که شاید و باید آن را نگهداری کند،ندارد! یا توهّم کند که جامعهء اسلامی استثنائا و بر خلاف همهء مجتمعات انسانی بی نیاز از والی و حاکمی است که امور آن را تدبیر و اداره نماید!کیست که چنین توهّمی بکند؟و اگر کرد،جواب کسی را که از سیرهء رسول الله بپرسد،چه می گوید؟زیرا سیرهء حضرت بر این بود که هر وقت به عزم جنگ از شهر بیرون می رفتند،کسی را به جانشینی خود و به منظور اداره امور اجتماعی مسلمین جای خود می گذاشتند؛کما اینکه علی بن ابیطالب(ع) را در جنگ تبوک جانشین خود در مدینه قرار دادند؛علی(ع) هم که عشق مفرطی به شهادت در راه خدا داشت،عرض کرد:«آیا مرا جانشین خود در مدینه قرار می دهی؟با اینکه در شهر جز زنان و کودکان کسی باقی نمانده؟!»فرمود:«آیا راضی نیستی که نسبت تو به من نسبت هارون به موسی باشد؟با این تفاوت که بعد از موسی پیغمبرانی آمدند و پس از من پیغمبری نخواهد آمد.» و هم آن حضرت در سایر شهر هائی که آن روز به دست مسلمانها در آمده بود،مانند مکه،طائف،یمن و امثال آنها جانشینان و حکامی نصب می فرموده؛و نیز بر لشکر ها(چه کوچک و چه بزرگ)که به اطراف می فرستادند،امرا و پرچمدارانی می گماردند.این بود رفتار رسول الله(ص)در ایّام حیات خود؛و چون فرقی بین آن زمان و زمان پس از رحلت ایشان نیست،از این رو باید برای زمان غیبت خود هم فکری بکند و شخصی را برای ادارهء امور امت تعیین بفرماید؛بلکه احتیاج مردم به والی در زمان غیبت آن جناب بیشتر است از زمان حضورش.با این حال چگونه می توان تصوّر کرد که آن جناب برای آن روز مردم هیچ فکری نکرده است؟!

«یا ایّهاالرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک»،چند نکته در آیهء شریفه هست:یکی اینکه در این آیه پیامبر(ص) با اینکه دارای القاب زیادی است،به عنوان(رسالت)مورد خطاب قرار گرفته؛و این از آن جهت است که در آیه گفتگو از (تبلیغ)است و مناسب ترین القاب و عناوین آن جناب در این مقام،همان عنوان رسالت است؛برای اینکه به کار رفتن این لقب خود اشاره ای است به چرائی حکم؛ یعنی وجوب تبلیغی که به وسیلهء همین آیه گوشزد شده و می فهماند که رسول جز انجام رسالت ورسانیدن پیام کاری ندارد و کسی که زیر بار رسالت رفته، البته به لوازم آن که همان تبلیغ و رسانیدن است،قیام می کند.دوم اینکه در اینکه در این آیه از خود آن مطلبی که باید تبلیغ شود،اسم نبرده تا هم به عظمت آن اشاره کرده باشد و هم به آن چیزی که لقب رسالت به آن اشاره داشت،اشاره کند؛یعنی بفهماند که این مطلب امری است که پیامبر در آن هیچ گونه اختیاری ندارد؛بنابراین در آیهء شریفه دو برهان بر اختیار از از رسول الله(ص) در تبلیغ کردن و یا تاخیر در تبلیغ اقامه شده است:یکی تعبیر از آن جناب به رسول، و یکی هم نگفتن اصل مطلب.در عین اینکه دو برهان است، دو عذر قاطع هم برای رسول الله(ص) است در جراتش بر اظهار مطلب و علنی کردن آن برای عموم؛و در عین حال تصدیق فراست رسول الله(ص)نیز هست؛یعنی می فهماند که حضرت درست تفرّس کرده و در احساس خطر مصیب بوده است،و نیز می رساند که مطلب، از مسائلی است که تا آن حضرت زنده است،باید به زبان مبارک خودش به مردم ابلاغ شود و کسی در ایفای این وظیفه جای خود آن جناب را نمی گیرد.

«و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته»گرچه صورت تهدید دارد،لکن در حقیقت در صدد بیان اهمیت مطلب است و می خواهد بفهماند مطلب اینقدر مهم است که اگر در حق آن کوتاهی شود،حق چیزی از اجزای دین رعایت و ادا نشده است.در واقع اعلام اهمیت این حکم است به آن جناب و به سایر مردم و اینکه رسول الله(ص)در تبلیغ آن هیچ جرم و گناهی ندارد و مردم حق هیچگونه اعتراض به او ندارند.

«والله یعصمک من الناس انّ الله لا یهدی القوم الکافرین»:کلمهء(عصمت)به معنی گرفتن و نگهداری است و اینکه عصمت از شرّ مردم را معلّق گذاشت و بیان نفرمود که آن چه شرّی و مربوط به چه شانی از شئون مردم است،آیا از قبیل کشتن و مسموم کردن و غافلگیر ساختن است،یا آزارهای روحی از قبیل دشنام و افتراست؟یا کارشکنی و به کار بردن مکر و خدعه است و خلاصه از بیان نوع شکنجه و آزار مردم سکوت کرد،برای این بود تا افادهء عموم کند و همهء انواع آزارها را شامل شود؛گر چه از همه بیشتر،همان کارشکنی ها و اقداماتی به ذهن می رسد که باعث سقوط دین و کاهیدن رونق و نفوذ آن است.

«الناس»، ناس به معنی نوع انسان است و نه انسان خاص.و بعید نیست که در آیهء مورد بحث مراد از ناس،عموم مسلمین باشد که همه رقم اشخاص از مومن و منافق و بیماردل در آن وجود دارند؛بنابراین اگر کسی از چنین سوادی بیمناک باشد،از همهء اشخاص آن بیمناک خواهد بود؛و چه بسا جملهء«انّ الله لا یهدی القوم الکافرین»هم این آمیختگی و عمومیت و بی نشانی را برساند؛زیرا معلوم می شود کسانی از کفار بی نام و نشان در لباس مسلمانان و در بین آنها بودند و این هیچ بعدی ندارد؛زیرا آیهء مورد بحث بعد از هجرت و در ایّامی نازل شده که اسلام شوکتی به خود گرفته و جمعیت انبوهی به آن گرویده بودند؛و معلوم است در چنین ایّامی که سواد مسلمین سواد عظیمی بوده و ممکن بوده کسانی از کفار،خود را در بین آنها و به عنوان مسلمان جا بزنند و عملیات خصمانه و کارشکنی های خود را به سهولت انجام دهند؛لذا می بینیم خداوند در مقام تعلیل جملهء«والله یعصمک من النّاس»می فرماید:«انّ الله لا یهدی القوم الکافرین»؛چه،بعد از اینکه وعدهء محافظت به رسول خود می دهد،مخالفان را (کفّار)می خواند.

پایان قسمت سوم-نقل از روزنامهء اطلاعات23و24دیماه85صفحهء شش)----------ادامه دارد...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:9  توسط كيوان  | 

طرح سوال:

در اینجا این سوال پیش می آید که:(این چه تکلیفی است که لازمهء تبلیغ نکردن آن،به تنهائی این است که اصل دین و سرتاپای آن تبلیغ نشده باشد؟)ممکن است کسی در پاسخ بگوید:(این از آن جهت است که اصولا احکام دین همه به هم پیوسته و مربوطند و بین آنه کمال ارتباط و بستگی برقرار است؛بطوریکه اگر در یکی از آنها اخلال شود،در همه اخلال شده است،مخصوصا اگر این اخلال در تبلیغ آن فرض شود؛چون ارتباط بین احکام در ناحیهءتبلیغ شدیدتر و کامل تر از ناحیهء عمل است.)و این جواب با اینکه در جای خود حرف صحیحی است،ولی با ظاهر جملهء«والله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین»سازگار نیست؛زیرا از این جمله استفاده می شود که مخالفان این حکم از مسلمان ها نبوده و مخالفت شان هم مخالفت علمی نبوده است؛بلکه کسانی با این حکم مخالفت کرده ویا خواهند کرد که یا کافر باشند و یا از دین بیزاری جسته و مخالفت شان هم مخالفت اساسی است؛کسانی اند که با تمام وسایل برای ابطال و بی اثر گذاردن این حکم خواهند کوشید؛و لذا خداوند وعده می دهد که رسول خود را به زعم آنها یاری می نماید و فعالیت های آنها را خنثی خواهد کرد و در کارشان و به سوی هدفشان هدایت نخواهد نمود.

به علاوه این مخالفت را نمی توان مخالفت عملی دانست؛چون احکام اسلام همه در یک درجه از اهمیت نیستند؛مثلا بعضی از واجبات دین از کمال مصلحت به مثابه ستون دین اند؛و بعضی به این درجه نیستند؛مانند دعا در وقت دیدن هلال؛کما اینکه در محرّمات هم این تفاوت دیده می شود و همه در یک مرتبه از مفسده نیستند.

مثلا یکی زنای محصنه است و یکی نگاه به نامحرم؛این هردو حرام است،اما این کجا و آن کجا؟پس نمی توان گفت:اگر کسی مثلا دعای در وقت دیدن ماه نو را نخواند و یا به نامحرم نگاه کند،به هیچ یک از احکام اسلام گردن ننهاده است.

به علاوه هراس پیامبر را نمی توان توجیه کرد؛زیرا مخالفت یک یک احکام چیزی نیست که او از آن بترسد و خداوند هم او را به نگهداری از شرّ آن مخالفت ها وعده بدهد؛بنابراین جای تردید نیست که این حکم حکمی است که حائز کمال اهمیت است،به حدی که جا دارد حضرت از مخالفت مردم با آن اندیشناک باشد و خداوند هم با وعدهء یاری خود وی را دلگرم و مطمئن سازد! حکمی است که در اهمیت به درجه ای است که تبلیغ نشدن اش،تبلیغ نشدن همهء احکام دین است؛و اهمال در آن اهمال در همهءآنهاست.

آیه کشف می کند که آن حکم،حکمی است که مایهء تمامیت دین و استقرار آن است؛حکمی است که انتظار می رود مردم علیه آن بشورند و در نتیجه ورق را برگردانیده،آنچه پیامبر از بنیان دین بنا کرده،منهدم و متلاشی سازند.و نیز آیه می رساند که آن حضرت هم این معنی را تفرّس می کرده و از آن اندیشناک بوده؛لذا در انتظار فرصتی مناسب و محیطی آرام که بتواند مطلب را به عموم مسلمانها ابلاغ کند و مسلمانان هم آن را بپذیرند،امروز و فردا می کرده.

آیه در چنین موقعی نازل شده و دستور فوری و اکید به تبلیغ آن حکم داده است،و باید دانست که این انتظار از ناحیهء مشرکان و وثنیت عرب و سایر کفار نمی رفته،بلکه از ناحیهء مسلمانها بوده؛زیرا دگر گون ساختن اوضاع و خنثی کردن زحمات رسول خدا(ص) هنگامی از ناحیهءکفار متصور است که دعوت اسلامی منتشر نشده باشد؛اما پس از انتشار،اگر انقلابی فرض شود،جز به دست مسلمانها تصوّر ندارد.کار شکنی ها و صحنه سازی هائی که از طرف کفار تصوّر دارد،همان افتراهائی است که قرآن کریم از اول بعثت تاکنون از آنان نقل کرده که گاهی دیوانه اش می گفتند:«معلم مجنون»(دخان،9)یعنی او جن زده ای است که از همان جن الهام می گیرد و گاهی می گفتند یادش می دهند:«انّما یعلمه بشر»(نحل،103)یعنی مسلما انسانی او را تعلیم می دهد؛و گاه شاعرش می نامیدند و می گفتند:«شاعر نتربص به ریب المنون»(طور،30)شاعری است که ما منتظریم او هم مانند سایر شعرا دستخوش حوادث روزگار شده،خودش و نام و نشانش از یادها برود.گاه ساحرش دانسته،می گفتند:«ساحر او مجنون»یا جادو گر است و یا جن زده(ذاریات،9)،«ان تتبعون الا رجلا مسحورا»(شما پیروی نمی کنید مگر مردی را که جادویش کرده اند)(اسراء،47)و یا قرآنش را از حرف های کهنه و قدیمی خوانده و می گفتند:«ان هذا الا سحر یوثر»:این نیست جز همان سحری که سینه به سینه به او رسیده است.(مدثر،24)،«اساطیر الاولین اکتتبها فهی تملی علیه بکرة و اصیلا»:حرف های او همان مطالب کهنه ای است که او استنساخ کرده و در هر صبح و شام برایش می خوانند.(نور،5)؛و امثال اینها که در بارهء آن جناب گفتند و باعث سستی ارکان دین هم نشد!

به علاوه این افترا و تهمت ها مختص به اسلام و پیغمبر عزیزش نبود،تا رسول خدا از تفرس و بو بردن وقوع آن مضطرب شود؛سایر انبیاء و مرسلین علیهم السلام نیز در این گونه ابتلائات و روبرو شدن با اینگونه گرفتاری ها از ناحیهء امت خود با آن جناب شریک بودند؛کما اینکه خدای متعال در قرآن کریم این گونه گرفتاری هارا نسبت به حضرت نوح و انبیای بعد از او سراغ می دهد.پس خطر محتمل را نمی توان از قبیل گرفتاری ها و افترا های کفار در اوائل بعثت دانست؛بلکه خطری اگر بوده(و مسلما هم بوده)،وقوعش جز در بعد از هجرت و پا گرفتن دین تصور ندارد.مجتمع آن روز مسلمانان طوری بود که می توان آن را به یک معجون تشبیه کرد؛چه،جامعهء اسلامی آن روز مخلوط بود از یک عده مردان صالح و مسلمانان حقیقی و یک عدهء قابل ملاحظه از منافقان که به ظاهر در سلک مسلمانان در آمده بودند؛و یک عده هم از مردمان بیماردل که کارشان خبرچینی و جاسوسی بود و قرآن کریم هم بر این چند جور مردم آن روز اشارهء صریح دارد؛و به شهادت آیات زیادی از قرآن،ایشان در عین اینکه به ظاهر ایمان آورده بودند،رفتارشان با پیامبر(ص)رفتار رعیت با شاه بود و همچنین احکام دینی را به عنوان قانونی از قوانین ملی و قومی می نگریستند؛بنابراین ممکن بود که تبلیغ بعضی از احکام،مردم را به این توهّم گرفتار کند که رسول الله(ص) این حکم را از پیش خود و به نفع خود تشریع کرده است!

پرمعلوم است که اگر چنین شبهه ای در بین مردم پا بگیرد و در دل هایشان جاگیر شود،تا چه اندازه در از بین بردن دین تاثیر دارد؛و هیچ نیرو و فکر و تدبیری نمی تواند آن اثر سوء را محو سازد.پس حکمی که در آیهء مورد بحث،حضرت مامور به تبلیغ آن شده،حکمی است که تبلیغ آن مردم را به این توهّم می اندازد که ایشان این مطلب را از پیش خود می گوید و مصلحت عموم و نفع شان در آن رعایت نشده است؛نظیر داستان زید،تعدّد زوجات رسول،اختصاص خمس غنیمت به رسول الله(ص)و امثال این از احکام اختصاصی؛با این تفاوت که سایر احکام اختصاصی چون مساسی با عامهء مسلمانها ندارد،یعنی نفعی از آنها سلب نمی کند و ضرری به آنها نمی رساند،از این جهت طبعا باعث ایجاد آن شبهه در دلها نمی شود.مثلا داستان ازدواج رسول خدا(ص)با همسر زید-پسرخواندهءخود-تنها حکمی مخصوص به خود آن جناب نبود؛لکن چون این حکم عمومی اعلام شده است و عموم مسلمین می توانند با همسر پسر خوانده های خود ازدواج کنند،از این رو خیلی به ذوق نمی زند؛و در داستان ازدواج بیش از چهار همسر دائمی،گرچه حکمی است مخصوص به آن حضرت،لکن باز هم باعث تقویت آن شبهه در دلها نمی گردد؛زیرا به فرض اینکه(العیاذ بالله)او این حکم را بدون دستور خداوند مقرّر کرده باشد،چون هیچ مانعی برای آن جناب به نظر نمی رسد که این حکم را توسعه دهد و هیچ فرضی تصوّر نمی رود که از این توسعه مضایقه نماید،از این رو باز هم به ذوقها نمی زند.

از اینجا و از همهء آنچه تا کنون گفته شد،استفاده می شود که در آیهء شریفه،حضرت مامور به تبلیغ حکمی شده که تبلیغ و اجرایش مردم را به این شبهه دچار می کند که:(نکند او این حرف را به نفع خود می زند؟!)چون جای چنین توهّمی بوده،رسول الله(ص)از اظهار آن اندیشناک بود؛ از همین جهت بود که خداوند امر اکید فرمود که بدون هیچ ترسی آن را تبلیغ کند و وعده داد که اگر مخالفان در صدد مخالفت برآیند،آنها را هدایت نکند.این مطلب روایاتی را که هم از طرق عامه و هم از طرق امامیه وارد شده است تایید می کند؛چه،مضمون آن روایات این است که آیهء شریفه دربارهء ولایت علی(ع)نازل شده و خداوند پیامبر(ص) را مامور به تبلیغ آن نموده و آن جناب از این عمل بیمناک بود که مبادا مردم خیال کنند وی از پیش خود پسرعمویش را جانشین خود قرار داده و به همین ملاحظه،انجام آن امر را به انتظار موقع مناسب تاخیر انداخت تا اینکه این آیه نازل شد؛ناچار در (غدیر خم)آن را عملی کرد و در آنجا فرمود:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه:هرکه من مولای اویم،این علی ابن ابیطالب مولای اوست».

پایان قسمت دوم-نقل از روزنامهءاطلاعات23و24دیماه 85صفحهء شش----------ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:53  توسط كيوان  | 

اشاره:آنچه در پی می آید،بخشی از ترجمه و تفسیر  المیزان،مجلد ششم است که با تلخیص بسیار تقدیم می گردد.(نقل از روزنامه اطلاعات 23 و 24 دیماه 1385 )

 

«یا ایّهاالرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته والله یعصمک من النّاس انّ الله لا یهدی القوم الکافرین»

«ای پیامبر،آنچه از ناحیهء پروردگار به تو نازل شده،برسان،وگرنه اصلا پیغام پروردگار را نرساندی و خدا تو را از { شرّ } مردم نگه میدارد؛زیرا خدا کافران را هدایت نمی فرماید».(مائده،67)

 

در آیه دو نکته به طور روشن بیان شده:یکی دستوری است که خدای تعالی به رسول الله(ص) داده،البته دستور اکیدی که پشت سرش فشار و تهدید است،به اینکه پیغام تازه ای به بشر ابلاغ کند و یکی هم وعده ای است که خدای تعالی به پیامبرش داده که او را از خطرهائی که در این ابلاغ ممکن است متوجهش شود،نگهداری کند.

کمی دقت در موقعیتی که آیه دارد،آدمی را به شگفت در می آورد؛زیرا آیات قبل و بعد آن همه متعرض حال اهل کتاب و توبیخ ایشانند به اینکه آنان به انحای مختلف از دستورات الهی تعدی کرده اند و محرمات الهی را مرتکب شده اند و این مضمون با مضمون آیهء مورد بحث هیچ ارتباط ندارد؛چه،آیهء قبلی آیهء

 «و لو انّهم اقاموا التّوراة و الانجیل و ما انزل الیهم من ربّهم لاکلوا من فوقهم و من تحت ارجلهم»

 است که روی سخن در آن با اهل کتاب است،و آیهء بعدی هم

«قل یا اهل الکتاب لستم علی شیئی حتّی تقیموا التّوراة و الانجیل و ما انزل الیکم من ربّکم…»

است که خطاب در این آیه نیز به اهل کتاب است.

از جملهء «والله یعصمک من النّاس» بر می آید حکمی که این آیه متصدی بیان آن است و رسول الله(ص) مامور تبلیغ آن شده،امر مهمی است که در تبلیغ آن،بیم خطر هست یا بر جان رسول الله(ص) و یا بر پیشرفت دینش.

اوضاع و احوال یهود و نصارای آن روز طوری نبود که از ناحیهء آنان خطری متوجه پیامبر بشود تا مجوز این باشد که حضرت دست از کار تبلیغ خود بکشد و یا برای مدتی آن را به تعویق بیندازد؛و حاجت به این بیفتد که خدا رسولش را در صورتی که پیغام تازه را به آنان برساند،وعدهء حفظ و حراست از خطر دشمنش دهد.نزول این آیه در اواخر عمر شریف آن حضرت اتفاق افتاده که تمام اهل کتاب از قدرت و عظمت مسلمانان در گوشه ای غنوده اند؛پس به طور روشن معلوم شد که آیهء مورد بحث هیچ گونه ارتباطی با اهل کتاب ندارد.

 

در این آیه تکلیفی کمرشکن و طاقت فرسا به اهل کتاب نشده تا در ابلاغش به آنها خطری از ناحیهء آنها متوجه

 

 رسول الله(ص) بشود.از همهء اینها گذشته،در سالهای اول بعثت،حضرت مامور شد تکالیف بس خطرناکی را گوشزد

 

 بشر آن روز سازد؛مثلا مامور شد کفار قریش و آن عرب متعصب را به توحید خالص و ترک بت پرستی دعوت

 

کند؛مشرکان عرب را که بسیار خشن تر و خونریزتر و خطرناک تر از اهل کتاب بودند،به اسلام و یکتا پرستی

 

بخواند؛اما خداوند این تهدید و وعده ای را که امروز به رسول الله(ص) می دهد،آن روز نداد؛پس معلوم می شود پیغام

 

 تازه،خطرناک ترین موضوعاتی است که حضرت به تازگی مامور تبلیغ آن شده است.

 

علاوه بر آنچه گفته شد،آیاتی که متعرض حال اهل کتاب اند،قسمت عمدهء سورهء مائده را تشکیل می دهند؛و این

 

 آیه هم به طور قطع در این سوره نازل شده است ؛ و یهود همچنانکه گفته شد در موقع نزول این سوره دارای قدرت و

 

شدتی نبود،بلکه آن حدت و سورت سابق خود را هم از دست داده بود و آن آتش رو به خاموشی می رفت؛ با این

 

حال چه معنای صحیحی برای این می توان تصور کرد که پیامبر در دین خدا از یهود بترسد؟چه وجهی برای ترس

 

 حضرت از یهود می توان جست؟و چه معنائی برای اینکه خدای تعالی او را در این ترس محق بداند و به وعدهء حمایت

 

 خود دلگرمش سازد،می توان یافت؟با آن همه مواقف خطرناک و موقعیت های وحشت زائی که سابق بر این داشت!

 

آیه از امر مهمّی که یا عبارت است از سر تا پای دین و یا حکمی از احکام آن کشف می کند، و آن هر چه هست،

امری است که رسول الله(ص) از رساندنش می ترسد و در دل بنا دارد آن را تا روز مناسبی تاخیر بیندازد؛ چه، اگر بیم

 آن جناب و تاخیرش در میان نبود، حاجتی به این تهدید نبود که:« و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته»! در آیات اول بعثت

 هم که آن جناب را به تبلیغ احکام تحریک می کند، تهدیدی دیده نمی شود،بلکه برعکس لحن آن خیلی ملایم

است؛ مثلا در سورهء علق می فرماید:« اقرا باسم ربّک الذی خلق»:(بخوان به نام پروردگارت؛همان که آفرید.) و در

 سورهء حم سجده می فرماید:«فاستقیموا الیه واستغفروه و ویل للمشرکین».(]در وظایف خود[پایداری کنید و از او

آمرزش بجوئید و وای به حال مشرکان!) و امثال این آیات.

پس رسول الله(ص) خطرات محتملی در تبلیغ این حکم پیش بینی می کند، لکن این خطر،خطر جانی برای شخص آن جناب نیست؛ زیرا او از اینکه جانش را در راه رضای خدا قربان کند،دریغ نداشت.

آری، او اجلّ از این است که حتی برای کوچکترین اوامر الهی از خون خود دریغ ورزد؛ ترسیدن او از جان خود مطلبی است که سیره و مظاهر زندگی شریفش آن را تکذیب می کند،به علاوه خداوند بر طهارت دامن انبیاء از اینگونه ترسها شهادت داده و فرموده:«ما کان علی النّبیّ من حرج فیما فرض الله له...الّذین یبلّغون رسالات الله و یخشونه و لا یخشون احدا الّا الله و کفی بالله حسیبا»(چنین نیست که بر پیامبر در آنچه خدا واجب فرموده، حرجی باشد؛ خداوند دربارهء او سنتی را مقرّر فرموده که در بارهء همهء انبیاء مقرّر و اجرا نموده بود؛و امر پروردگار همواره حتمی بوده است؛همان انبیائی که پیامهای او را به مردمی که به سویشان مبعوث بودند،می رساندند و از او می ترسیدند و از کسی جز خدا هراس نداشتند؛ و بس است خداوند برای حفظ و پاداش دادن به آنان)(احزاب،39)و در بارهء نظایر این فریضه فرموده:« فلا تخافو هم و خافون ان کنتم مومنین»(آل عمران175)و نیز عدّه ای از بندگان خود را به این خصلت ستوده که با اینکه دشمن آنان را تهدید کرده،مع ذلک جز از خدا از احدی باک ندارند و می فرماید:«الّذین قال لهم النّاس انّ النّاس قد جمعوا لکم فاخشوهم فزادهم ایمانا و قالوا حسبناالله و نعم الوکیل»(آل عمران،173).

از همه وجوه به خوبی استفاده می شود آن چیزی که به تازگی به رسول الله(ص) نازل شده و فشار و تاکید همراه دارد، به هیچ تقدیر و فرضی نمی توان آن را عبارت از اصول دین و یا مجموع آن گرفت؛ ناگزیر باید آن را به معنی بعضی از دین و حکمی از احکام آن دانست؛ و آیه را این طور معنا کرد:(این حکمی که از ناحیهء پروردگارت به تو نازل شده تبلیغ کن؛که اگر این یکی را تبلیغ نکنی،مثل این است که از تبلیغ سراپای دین کوتاهی کرده باشی).و لازمه اش این است که مقصود از (ماانزل)،آن حکم تازه و مقصود از (رسالت)،مجموع دین باشد؛زیرا اگر مراد از کلمهء(رسالته)همین رسالت مخصوصی باشد که تازه نازل شده،معنی آیه این می شود:(این رسالت تازه را تبلیغ کن که اگر آن را تبلیغ نکنی، آن را تبلیغ نکرده ای)؛ و معلوم است که این،کلامی است لغو و از ساحت خدای حکیم دور؛ پس مراد این است که:(این حکم را تبلیغ کن،وگرنه اصل دین و یا سرتاپای دین را تبلیغ نکرده ای).

(پایان قسمت اول-نقل از روزنامهءاطلاعات23و24 دیماه 85 صفحهء شش).

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 17:39  توسط كيوان  | 

پدر ميانسال بي اعتنا به چشم و گوش هاي كنجكاو، با پسر نوجوانش خلوت كرده بود؛ مي شنيد و مي گفت. پسر، دلتنگ از شبهه هايي كه خناسان به جانش انداخته بودند، پاسخ از پدر مهربان مي طلبيد. مي گفت: مي گويند شيعيان اهل غم و گريه اند و با شادي سر سازگاري ندارند، سياه مي پوشند و ناله مي كنند و بر سر مي زنند، چرا؟ مگر امامان شيعه (ع) با آن جايگاه رفيع، بي نياز از اشك و اندوه ما نيستند؟ و پدر، آرام و با وقار پاسخش مي داد:

  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 2:41  توسط كيوان  | 


غدير، منشا خلافت ولايي:
بي گمان يكي از رويدادهاي تعيين كننده در تاريخ اسلام، حادثه غدير است. رخداد غدير از زاويه ديد تاريخي، اين بستر را براي گروهي از بني هاشم فراهم آورد تا به عنوان خلافت و امامت و ولايت مدعي شوند و در رخداد سقيفه بني ساعده در مقابل جريان ديگر قرار گيرند. اگر زمينه فكري و بينشي غدير نبود شايد جرياني به نام نظام خلافت و لايي در تاريخ اسلام شكل نمي گرفت و داستان تاريخي اسلام به گونه اي ديگر رقم مي خورد و خلافت انتخابي و انتصابي و سلطنتي و ديگر اشكال آن مي توانست به عنوان راهكارهاي بشري و عقلي و يا عقلايي همانند راهكارهاي ديگري چون دمكراسي و جمهوريت مطرح شود و بسياري از جدل هاي كلامي با انگيزه هاي سياسي و يا جدل هاي سياسي با انگيزه و خاستگاه هاي كلامي در تاريخ بخش بزرگي از جامعه بشري و در خاورميانه و جهان پهناور اسلام پديدار نمي شد. اما رخداد غدير و گزارش هاي مكرري كه از آن شده هيچ خدشه در وقوع آن وارد نمي سازد و تنها راه چاره را تحريف و تصحيف و تاويل واژگاني قرار مي دهد، لذا اين مسأله موجب شده تا تاريخ بشريت به گونه اي ديگر رقم بخورد.
غدير تفسير ديگري از ولايت و سياست و خلافت به دست مي دهد. در غدير برخلاف سقيفه اين معنا مورد تاكيد قرار مي گيرد كه ولايت امري فرابشري است و كسي بر كسي ديگر ولايت ندارد مگر آن كه خاستگاه ولايت وي خدا باشد و درحقيقت ولايت طولي به انتصاب خداوند تنها عامل مشروعيت بخشي ديني ولايت شخص است. و هرگونه ولايت بيرون از اين دايره به معناي جور و ظلم و باطل و طاغوت شمرده شده و از حوزه مشروعيت ديني بيرون مي رود. از اين رو از مشروعيت سياسي به معناي عامل توجيه اعمال قدرت و زور و خشونت نيز بيرون مي رود.
تاكيد اسلام بر شكل خاص نظام سياسي:
غدير اين بينش و نگرش را تقويت مي كند كه دين و آموزه هاي ديني نه تنها داراي انديشه سياسي مستقل است بلكه داراي انديشه اي خاص در حوزه نظام هاي سياسي است و شكل خاصي از نظام هاي سياسي را به طور مشخص معرفي مي كند.
اگر اسلام براي قضاوت و عدالت شكل خاصي را معرفي نمي كند و هر سياست و روشي كه عدالت را تضمين كند همان را مطلوب دانسته و تاييد مي كند و نيز بر شكل خاصي از داوري و قضاوت تكيه و تاكيد نمي كند اما در حوزه نظام هاي سياسي نه تنها به بيان كليات بسنده نكرده بلكه شكل و روش خاصي را به عنوان نظام سياسي مطلوب انتخاب و بر آن تاكيد مي كند.
اين بدان معنا است كه نظام سياسي مطلوب در تفسير و نگرش قرآني نمي تواند بيرون از مجموعه خاصي از نظام هاي سياسي باشد. و لذا شكل و نظام مطلوب را كه بر خاسته از ديدگاه محض قرآني است، نظام ولايي مي نامند.
اين در حالي است كه جريان سقيفه منكر وجود انديشه سياسي مستقل است از اينرو در فقدان نظام سياسي كه پيامبر (ص) آن را مشخص نكرده مومنان و ياران وفادار به انديشه پيامبر تحريك مي كند تا نظام سياسي را برگزيند و انتخاب كنند.
حاصل جلسه مشورتي براي تعيين نظام مطلوب سياسي براي اسلام، در آغاز، نظام شورايي حل و عقد متشكل از بزرگان اهل مدينه كه حاضر در سقيفه بودند، مي شود. مي توان از نظر شكلي آن را همانند نظام سنايي دانست كه در دولت شهرهاي يوناني برگزار مي شد و يكي از همان اعضاي سنا را براي اين امر انتخاب مي كرد.
اين نظام سياسي به جهت عدم برخورداري از پشتوانه ديني و مشروعيت الهي باقي نماند و زود دچار انحراف شد و نظام انتصاب از سوي قدرتمندان جايگزين نظام شورايي اهل حل و عقد گرديد و خليفه خود به تنهايي خليفه ديگري را تعيين نمود. اين داستان هم چنان به جهت همان فقدان عدم مشروعيت ديني و توجيه، به سرعت دگرگون مي شود و به شكل شوراي شش نفره ظهور مي كند كه يادآور شوراي انتخاب شاهان از سوي سوتراپ هاي ساساني و يا شاهزادگان و منتصبان به دربار مي باشد.
پس از آن نيز با قتل خليفه و قيام عمومي، انتخاب خليفه به شكل حضور همگاني مردم عادي انجام مي شود. اين نيز دوامي نمي يابد و خلافت به شكل سطلنتي در تاريخ اسلام ادامه مي يابد و نتيجه آن مي شود كه نظام و خلافت شورايي به خلافت سلطنتي و پادشاهي مي انجامد. علت همه اين تغيير روش ها و نظام هاي سياسي را بايد در انديشه اي دانست كه در شوراي سقيفه بنياد گذاشته شد و به مردم مسلمان چنين تلقين و تفهيم گرديد كه اسلام داراي انديشه سياسي مدون نيست و براي مديريت كشور و دولت، نظام سياسي را تعيين نكرده است.
تقابل دو بينش غديري و سقيفي :
اين گونه است كه دو بينش كلامي و سياسي در برابر هم قرار مي گيرند. بينش غديري و بينش سقيفي چنان در برابر هم صف مي كشند كه دو جريان بزرگ كلامي و مذهبي را شكل مي بخشند كه از گروه دوم به عامه و از گروه نخست به خاصه ياد مي كنند. گروه دوم كه عموم و توده مردم را شامل مي شود خود را اهل سنت و جماعت ناميده وبر عدم وجود انديشه سياسي و دست كم نظام سياسي مطلوب و خاص در اسلام تاكيد مي ورزند و هر حكومت مسلماني را حكومت اسلامي و ديني مي شمارند. در برابر ايشان انديشه غديري است كه حكومت مسلماني را حكومت ديني نداشته و گاه حتي آن را در حوزه حكومت جور و باطل و طاغوت دسته بندي مي كند. هرچند كه به نظر ايشان حكومت مسلماني حكومت اسلامي نيست و يا حكومت كفر نيز مي باشد ولي حتي اگر حاكم، عادل باشد به جهت فقدان مشروعيت ديني در حوزه حكومت هاي باطل و جور و طاغوت قرار مي گيرد. حكومت مطلوب و دولت اسلامي دولتي است كه منتسب به ولي الامر باشد. اين همان نظام ولايي است كه مطلوب اسلام و قرآن و پيامبر (ص) است.
عاشورا و طف تنها به مفهوم مقابله با دولت ظالم نيست. به اين معنا كه دولت ها و خلافت هاي غير ولايي از نظر رهبران و پيروان انديشه نظام ولايي نه تنها طاغوت و جائر و باطل هستند بلكه اگر به ظلم رفتار كنند از حوزه مشروعيت سياسي نيز بيرون مي روند.
نظام جور يزيدي و بحران دوگانه:
از اين رو يزيد نماينده خلافت سلطنتي و نظام غير ولايي افزون بر عدم مشروعيت ديني از مشروعيت سياسي نيز بهره اي نداشت. بدين ترتيب نظام غير ولايي در يك تحول و فرآيند از نظام غير مشروع ديني به غير نظام مشروع سياسي نيز تغيير ماهيت مي دهد و از بحران دوگانه رنج مي برد. اگر حضرت امام حسين (ع) نسبت به عدم مشروعيت ديني نظام غير ولايي سكوت مي كرد نمي توانست نسبت به عدم مشروعيت سياسي خاموش بنشيند؛ زيرا دولت ها اگر به كفر و بطلان بتوانند حكومت كنند ولي نمي توانند با ظلم و جور، حكومت خويش را تداوم بخشند. از اين رو آن حضرت بر خود وظيفه ديني و اسلامي مي شمرد كه رهبري قيام بر ضد حكومتي را به دست گيرد كه فاقد مشروعيت سياسي بود و به خاطر ظلم و ستم، از اعتبار و مشروعيت ساقط شده بود. از اين رو آن حضرت در تمامي سخنراني هاي خويش به ظلم و جور اشاره مي كند و خود را موظف به امر به معروف و نهي از منكر مي شمارد.
اين گونه است كه در واقعه طف، نظام خلافت سلطنتي در برابر نظام ولايي قرار مي گيرد. در اين جا به خوبي آشكار مي شود كه چگونه بينش و انديشه سياسي سقيفه بيراهه و كژي در اسلام بود و نهايت آن چيزي جز ظلم و ستم به مردم و تغيير در ماهيت اسلام و دين نبوده و حق با نظام ولايي غديري بوده است.

محسن حسيني (نقل از کیهان 30/10/86 صفحه شش)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 20:19  توسط كيوان  | 

يكي از ويژگي هاي آثار شهيد مطهري جامعيت آنها در علوم و معارف مختلف اسلامي است، به طوري كه تقريباً در تمامي حوزه هاي مربوط به تاريخ، فلسفه، فقه، كلام و انديشه اسلامي، ايشان داراي آثار ارزشمند و متعددي هستند.
يكي از محورهاي اصلي آثار و نوشته هاي وي به تاريخ زندگي و وقايع مربوط به ائمه معصومين(ع) مربوط مي شود.
در اين مقاله مختصر كه از فصلنامه فرهنگ كوثر ش57 انتخاب گرديده تلاش شده است كه قسمتي از ديدگاه ها و مطالبي كه ايشان درباره امام سجاد(ع) در آثار خود به آنها اشاره كرده است، جمع بندي و ارائه شود.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 17:56  توسط كيوان  | 

او تاکید می کند که کسی جرات ندارد که خود را در علم و عمل برتر از امامان شیعه بشمارد،در حالیکه پیامبر در شان آنها فرموده:« بر آنها پیشی نگیرید تا هلاک نشوید و بدان ها چیزی نیاموزید چرا که از شما دانا ترند»(50)

پذیرش موالات به این ترتیب،لازمهء اعتقاد به امامت است و به این امر باز می گردد که امور سیاسی،نه تنها از احکام عبادی کم اهمیت تر نیستند،بلکه دیگر ارکان،به آن وابسته اند.

نتیجه گیری:

نظریهء امامت شیعی،یکی از دو الگوی ایده آل اندیشهء سیاسی در اسلام است.این الگو علاوه بر آن،که نظام کلامی شیعه را بیان می کند،بیانگر تفکر سیاسی شیعه نیز هست.از نظر سیاسی،نظریهء امامت از دو دسته منابع قرآنی و روائی برای ارائهء تعالیم،جهت گیری ها،ارزش ها و تکالیف بهره می برد.ساختار نظریهء امامت در بر گیرندهء عناصر هفتگانهء:مفهوم امامت،وجوب امامت،وجوب عصمت امام،علم امام،امامت افضل،غیبت امام دوازدهم(عج)و وجوب موالات امام است.کارکرد های سیاسی عناصر فوق را می توان در چهار هدف ذیل خلاصه کرد:

1-نقد الگوی خلافت و در پی آن،عقاید اعتقادی اهل سنت که مبتنی بر نظریهء خلافت است.

2-اثبات خطای تاریخی و انحراف امت،در زندگی سیاسی پس از ارتحال پیامبر اسلام(ص)

3-تبیین الگوی ایده آل حکومت اسلامی و دفاع از مواضع تاریخی امامان شیعه.

4-ارائهء نظریهء امامت به عنوان راهنمائی از نظام سیاسی اسلامی به منظور بنیانگذاری زندگی سیاسی،قانونگذاری،بنیاد حکومت و...در عصر غیبت.

(برای جلوگیری از طولانی شدن مطلب،از آوردن پی نوشت ها صرف نظر می شود.در صورت لزوم،قابل ارائه است).

پایان

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:20  توسط كيوان  | 

غیبت امام:

شیعیان معتقدند که امام دوازدهم همانند امامان پیشین،پاسدار شریعت و ناظر بر آن است.اما ارادهء خداوند بر آن تعلق گرفته است که برای مدتی از چشم مردمان به دور باشد.در واقع،نظریهء امام غائب،همان نظریهء مصلح کامل است،که بشارت دهندهء نظام کامل است.به عقیدهء شیعیان،نقش امام در زمان غیبت،پاسداری از احکام شرع و جلوگیری از انعقاد اجماع بر خلاف حقیقت در احکام و در نتیجه جلوگیری از بروز انحراف در تفکر شرعی است(41).شیعیان معتقدند که در پرتو مجاهدت های یازده امام پیشین،در زمان غیبت،منابع و مراجع کافی برای ادامهء اجرای شریعت به شکل درست وجود دارد،و آنچه امروز جامعه اسلامی در مسائل نو پیدا،تا هنگام ظهور امام دوازدهم به آن نیاز مند است از طریق استنباط و اجتهاد به دست می آید.

استدلال شیعه برای غیبت،مانند استدلال بر امامت و ویژگی های آن است،و ایمان شیعیان به آن،از ایمان به اصل امامت سرچشمه می گیرد.(42)در عقیدهء شیعی،جوهر امامت،اعتقاد به مهدویت است.شیعیان برای اعتقاد خود دربارهء مسائلی مانند غیبت . رجعت،در برابر مخالفان خود،استدلال هائی می کنند که پیشتر از سوی امامان معصوم و عترت پیامبر بیان شده است،این استدلال ها اعتبار خود را از حدیث ثقلین کسب می کنند،که متضمن وجوب تمسک به اهل بیت(ع)است.

غیبت امام دوازدهم آثار بسیاری بر زندگی شیعیان در دورهء غیبت گذاشته است.از جمله می توان به جنبش های مهدویت گرا در عرصهء عمل،و پردازش مفهوم نیابت از جانب امام اشاره کرد.

مفهوم نیابت امام،در تجربهء ماقبل حکومت به شکل جوامع خود گردان،خود را نشان داده و در تجربهء تشکیل حکومت شیعی،به دو صورت نظریهء<نیابت امت>و نظریهء<ولایت فقیه>گسترش یافته است(43)

ب)مفهوم ولایت در ساختار معرفتی اندیشهء سیاسی شیعه:

مفهوم ولایت دومین عنصر اساسی در ساختار معرفتی اندشهء سیاسی شیعه است.واژهء ولایت در لغت به معنای یاری،سلطه،سرپرستی،قدرت،حمایت و صداقت آمده است.به این ترتیب،ولایت خدا به معنای دوستی خداست.اندیشهء ولایت در شیعه به عنوان مفهومی سیاسی،دارای ویژگی های پنجگانهء زیر است:

_ ولاء برای امت است و نه برای حکومت.

_ ولاء رابطه ای است که شهروند را به امت مرتبط می سازد و بنا بر این،فرد مسلمان به امت پیوند می یابد.

_ ولاء مقید نیست و از اطاعت تمایز می یابد.

_ ولاء با انقلاب و مقاومت در برابر طغیان ناسازگار نیست.

ولاء اکراه بردار نیست.(44)

در اندیشهء سیاسی شیعه،ولایت با عقیدهء برائت،توام گشته است؛و معنای تولّی و تبرّی،عبارت از وجوب دوستی و وفاداری نسبت به اهل بیت و دوری جستن از دشمنان آنهاست.به این ترتیب،بالاترین درجهء ولایت،معرفت است بگونه ای که سخن و رفتار فرد غیر معتقد به امام زمان خود،هیچ سودی به حال او ندارد.اما علیرغم اهمیت بعد شناختی ولایت،عقیدهء وجوب ولایت امام،بخش مهمی از عقیدهء شیعه است که تعالیم نظری ساختار اندیشهء سیاسی شیعه را به حوزهء ارزش ها،باور ها،جهت گیری ها،و تکالیف سیاسی سوق می دهد و آن را تبدیل به فرهنگ و باور می کند.شرف الدین،با بیان بخشی از دلائل قرآنی و روائی در زمینهء پذیرندگان ولایت جور و ولایت عدل از قبیل آیاتی همانند این کلام الهی که:«و کسی از شما که از آنان پیروی کند از آنان است،همانا خداوند مردمان ستمگر را هدایت نمی کند»یا آیهء دیگر که می فرماید:«...و کسانی از شما که با آنان دوستی کند،از آنها هستند؛خداوند،جمعیت ستمکار را هدایت نمی کند»(45)؛یا این آیه که«...و هر کس با آنان رابطهء دوستی داشته باشد ستمگر است»(46)و آیهء« و کسانی که ولایت خدا و پیامبر او و افراد با ایمان را بپذیرند،پیروزند زیرا حزب و جمعیت خدا پیروز است»(47)،می گوید در این مضامین فایده های بسیاری است که غیر قابل انکار است و تنها همین مقدار برای تذکر کافی است که بگوئیم این سخنان،روحیهء قیام به عدالت و مقاومت در برابر جور را در مردمان به وجود می آورد.(48)

وجوب موالات به دلائل عقلی و نقلی برای شیعه،ثابت است.بر اساس قاعدهء لطف،لطف از سوی خداوند در نصب امام و ایجاد منصب امامت است،و نه در اجبار مردمان به تبعیت از آنان؛زیرا بر خداوند جایز نیست بندگانش را به اطاعت اجبار کند.در واقع،باید از سه واجب سخن گفت.آنچه که بر خداوند واجب است نصب امام است و بر امام پذیرش اوامر الهی وجوب دارد،در حالی که شناخت امام و دوستی و اطاعت او واجبی است که بر عهدهء امت است.

شیعه برای اثبات ولایت به دلائل نقلی نیز تمسک می جوید.به عنوان نمونه،شرف الدین می گوید:

دلائل شرعی،شیعه را وادار به پذیرش مذهب امامان اهل بیت پیامبر کرده است...و تسلیم در برابر دلائل و براهین و تعبد به سنت خاتم پیامبران و سید رسولان شیعه را به پیروی از ائمه وا داشته است،یعنی اگر ادله به آنها اجازهء مخالفت با امامان آل محمد(ص)را می داد یا در مقام عمل با تبعیت از غیر امامان اهل بیت(ع)قصد قربت به خدای سبحان بر ایشان ممکن می گردید،به راه اکثریت می رفتند و از آنها پیروی می کردند،اما دلائل قطعی،مومن را از چنین قصدی باز می دارد و میان او و آنچه تمایل دارد مانع می شود(49).

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 11:36  توسط كيوان  | 

وجوب نصب امام:

اغلب مسلمانان،ضرورت وجود حکومت را پذیرفته اند.اما در استدلال و بیان نظریهء خود،راه های مختلفی را پیموده اند.اکثر اهل سنت،وجوب نصب امام برای جامعه را با استناد به آیات قرآن و سنت پیامبر اثبات می کنند.به عنوان نمونه،به این آیه متمسک می شوند که:«ای کسانی که ایمان آورده اید،خدا و پیامبر و اولوالامر را اطاعت کنید»(27)،و استدلال می کنند که مقتضای فرمان به اطاعت اولوالامر،وجوب نصب آنهاست(28).اما شیعیان،وجوب امامت را عقلی دانسته،و حکم عقل به وجوب لطف بر خدا،در وجوب امام را بیان می کنند(29).شیعیان هم چنین به دلائل نقلی در اثبات امامت نیز می پردازند.در اینجا برای رعایت اختصار به روایتی از امام رضا(ع) اشاره می شود،که در بر گیرندهء نمونه ای از استدلال های عقلی و نقلی شیعه برای لزوم نصب امام است.فضل ابن شاذان از امام(ع) نقل می کند که او فرمود:

«اگر کسی بگوید که چرا خداوند اولی الامر برای مردم قرار داده و آنان را به پیروی از ایشان امر فرموده است،پاسخ داده می شود که این امر،علل بسیار دارد:از جمله اینکه،خداوند حدود و قوانینی برای زندگی بشر تعیین فرموده است و به مردم فرمان داده که از آن حدود و قوانین تجاوز نکنند،چرا که فساد و تباهی برای آنان به ارمغان می آورد.اما اجرای این قوانین و رعایت حدود شرعی،صورت تحقق نمی پذیرد،مگر آنکه خداوند زمامداری امین بر ایشان بگمارد،تا آنان را از تعدّی از حدود و ارتکاب محرّمات باز دارد.در غیر این صورت،چه بسا افرادی باشند که از لذت و منفعت شخصی خود،به بهای تباه شدن امور دیگران،صرف نظر نکنند.از این رو،خداوند سرپرستی برای مردم تعیین فرموده است تا ایشان را از فساد و تباهی باز دارد و احکام و قوانین اسلامی را در میان آنان اقامه کند.»

دیگر آنکه،ما هیچ گروه یا ملتی را نمی یابیم که بدون زمامدار و سرپرست زندگی کرده،ادامهء حیات داده باشند،زیرا ادارهء امور دینی و دنیوی آنان،به زمامداری مدیر نیازمند است. از حکمت باری تعالی به دور است که آفریدگان خود را بدون رهبر و زمامدار رها کند،حال آنکه خود به خوبی می داند که مردمان به ناچار باید حاکمی داشته باشند که جامعه را قوام و پایداری بخشد و مردم را در نبرد با دشمنان شان رهبری کند و اموال عمومی را میان آنها تقسیم نماید و نماز جمعه و جماعات آنان را به پا دارد و از ستم ستمگران نسبت به مظلومان جلوگیری کند.

و دیگر آنکه،چنان که خداوند برای مردم زمامداری امین،حفیظ و مورد اطمینان قرار نمی داد،به یقین آئین و دین الهی از بین می رفت،احکام و سنن خداوندی تغییر می کرد،بدعت ها در دین افزایش می یافت،بی دینان در مذهب الهی دست برده،آن را دچار نقایص و کاستی ها می کردند و شبهاتی پیرامون اسلام در میان مسلمانان رواج می دادند.چرا که می دانیم مردمان،ناقص و نیاز مندند و آراء و افکار و تمایلات آنها مختلف است.پس اگر حضرت حق،زمامداری را که از ره آورد های پیامبران پاسداری کند،تعیین نمی فرمود،مردمان فاسد و تباه می شدند،آئین و سنت و احکام خداوندی تغییر می یافت،ایمان مردم متزلزل می شد و تمامی خلق به تباهی و گمراهی می افتادند(30).

شرف الدین ضمن بیان دلائل اعراض مسلمانان از اهل بیت در اصول و فروع دین،با استناد به انگارهء منصوب بودن امام،شیوهء انتخابی بودن امام را که اهل سنت بدان تمسّک می جویند رد می کند،آنجا که می گوید:

<و سیاستمداران امت و اولیای امور،از اهل بیت در فروع و اصول دین،آن زمانی عدول کرده اند که،از آنها در خلافت عدول کردند و آن را انتخابی دانستند،با آن که نصّ صریح در خلافت امیر مومنان علی ابن ابیطالب(ع)به اثبات رسیده بود.این امر، بدان جهت بود که دیدند عرب توان آن را ندارد که خلافت در خاندانی خاص باقی بماند،از این رو،نصوص را تاویل کردند و آن را انتخابی قرار دادند،...و هر آنچه را که بر وجوب تعبّد به آن از کتاب و سنت دلالت می کرد،تاویل کردند.>(31)

وجوب عصمت امام:

عصمت از مهم ترین فضائلی است که شیعه برای امام لازم می داند.در لغت،عصمت به معنای باز داشتن و منع است،همانگونه که در آیات قرآن کریم به این معنی بیان شده است.به عنوان نمونه،در آیهء 43 سورهء هود از زبان پسر نوح در پاسخ به درخواست سوار شدن بر کشتی،هنگام نزول عذاب می فرماید:پسر نوح گفت:<به زودی به کوهی پناه می برم که مرا از آب حفظ کند>.یا در آیهء 32 سورهء یوسف،هنگام اعتراف ملکه به درخواست مراوده از یوسف به نقل از ملکه می فرماید:<من او را به خویشتن دعوت کردم و او خودداری کرد>.شیعیان،عصمت را امتناع اختیاری امام از انجام گناهان و زشتی ها می دانند که به لطف الهی شامل حال آنها شده است(32).بر اساس این لطف،امام از انجام گناه و ترک طاعت،علیرغم قدرت بر انجام آنها امتناع می کند.شیعه بر وجوب عصمت امام به دلائل عقلی،قرآنی و روائی استناد می کند.شیعیان به دلائل متعدد عقلی جهت اثبات عصمت امام تمسک جسته اند(33)،اما در اینجا به جهت رعایت اختصار تنها به یک دلیل اکتفا می شود.علامه حلّی در استدلالی بیان می کند:«امام همواره هدایتگر است و هر هدایتگری می باید هدایت شده باشد،چرا که اگر چنین نباشد نمی تواند هدایتگر باشد.چگونه فاقد چیزی می تواند دهندهء آن باشد.پس ضروری است،که امام همواره هدایت شده باشد،چرا که کسی که یک مرتبه مرتکب گناه شود از دایرهء هدایت خارج شده و نمی تواند امام باشد.پس امام نمی تواند گناهکار باشد،هرچند که این گناه کوچک باشد...»(34).همچنین دلائل قرآنی بسیاری برای اثبات عصمت امام،به وسیلهء شیعیان بیان شده است.از جملهء این دلائل،آیهء تطهیر و آیهء ولایت است.بنا بر استدلالی به آیهء ولایت،این آیه دلالت بر بطلان انتخاب امام دارد،زیرا خداوند اطاعت از خود را قرین اطاعت از پیامبر و اطاعت از امامان قرار داده است.پس وحدت سیاق و یکسانی حکم اقتضا می کند که اولوالامر به خواست خود سخن نگوید تا اطاعت آنان واجب باشد،زیرا اگر مرتکب معصیت شوند یا به آن امر کنند میان وجوب اطاعت از آنان و وجوب امر به معروف و نهی از منکر،تعارض به وجود می آید(35).از مهم ترین دلائل شیعه برای اثبات عصمت امام،از راه سنت نبوی،حدیث ثقلین است(36).این حدیث،همطرازی قرآن و امام را بیان می کند و لازمهء هماوردی این دو،عصمت امام است.

علم امام:

موضوع علم امام،قلمرویی است که سه نظریهء کلامی،سیاسی و معرفت شناسی شیعه را به هم ربط می دهد.شیعیان پیرو مکتب اصالت حس یا مکتب اصالت عقل،نیستند،آنها هم چنین به معرفت شهودی به عنوان منبع معرفت بدون اشتباه نمی نگرند.شیعیان،عقل را به عنوان منبع تصحیح کننده اشتباهات حواس پذیرفته اند.اما جایگاه عقل نزد آنها برتر از حواس در افادهء یقین نیست،و به این دلیل،امکان و نیز وقوع اشتباه در استدلال عقلانی را منتفی نمی دانند.شیعیان،ادراکات شهودی را نیز خالی از اشتباه نمی دانند.این امر،از آن جهت است که افراد به دلیل اختلاف درجه ای که در صفای دل و مراتب تجلّی و ریاضت دارند،دچار اشتباهات و لغزش هائی می شوند.از این رو شیعه،برای داشتن یک دانش معتبر و خطا ناپذیر،به دانش پیرامون متمسک می شوند.به عقیدهء آنها خداوند خود ضامن درستی این دانش است.پیامبران از طریق حدس یا بداهت به معرفتی رسیده اند،که دیگران با تامل به دست آورده اند و از طریق شهود و انتقال از ظاهر به باطن،به معرفت حسی نایل گشته اند.به این ترتیب،دانش امامان تنها به شرایع دین و احکام آن منحصر نمی شود،بلکه علاوه بر آن،شامل امور دنیوی نیز می گردد.اما این دو دسته از دانش ها از دو مسیر متفاوت به دست می آیند.راه وحی برای دانش دین،و راه الهام برای مسائل دنیوی.شیعیان در تحلیل سرشت دانش امام معتقد هستند که این دانش اکتسابی نیست،این دانش همچنین دانشی صرفا فطری نیز نیست،چرا که معارف فطری،تنها بر بدیهیات متوقف است.از این رو،دانش امام را بیشتر دانشی نظری و لدنّی می دانند که خداوند آن را به قلب بندگان برگزیدهء خود الهام می کند.

دانش پیامبران و امامان پیشین به پیامبران امامان بعدی منتقل می گردد و برای چنین میراث بری،ساز و کار های چندی وجود دارد که می توان آنها را در پنج طبقه جای داد.این دسته بندی عبارت است از:(اسم اعظم)،(صحیفه)،(مصحف فاطمه(37))،(جامعه یا جفر جامع)و(جفر ابیض و جفر احمر)(38).

شرف الدین دربارهء علم امام می گوید:

بی شک پیامبر(ص)،علی(ع) را وارث علم و حکمتی گرداند که پیامبران،اوصیای خود را وارث آن می گردانند.تا جائی که فرمود من شهر دانش هستم و علی(ع) دروازهء آن.پس کسی که خواهان دانش است از درب آن وارد شود،و فرمود من خانهء دانش هستم و علی درب آن،و فرمود علی درب دانش من،بیان کننده پس از من برای امّتم است در آنچه من به آن فرستاده شدم(39)