تبليغاتX
عقل و دين - اكمال دين و اتمام نعمت: (قسمت دوم از چهار قسمت)
مسائل ديني و عقلي به زبان ساده

طرح سوال:

در اینجا این سوال پیش می آید که:(این چه تکلیفی است که لازمهء تبلیغ نکردن آن،به تنهائی این است که اصل دین و سرتاپای آن تبلیغ نشده باشد؟)ممکن است کسی در پاسخ بگوید:(این از آن جهت است که اصولا احکام دین همه به هم پیوسته و مربوطند و بین آنه کمال ارتباط و بستگی برقرار است؛بطوریکه اگر در یکی از آنها اخلال شود،در همه اخلال شده است،مخصوصا اگر این اخلال در تبلیغ آن فرض شود؛چون ارتباط بین احکام در ناحیهءتبلیغ شدیدتر و کامل تر از ناحیهء عمل است.)و این جواب با اینکه در جای خود حرف صحیحی است،ولی با ظاهر جملهء«والله یعصمک من الناس ان الله لا یهدی القوم الکافرین»سازگار نیست؛زیرا از این جمله استفاده می شود که مخالفان این حکم از مسلمان ها نبوده و مخالفت شان هم مخالفت علمی نبوده است؛بلکه کسانی با این حکم مخالفت کرده ویا خواهند کرد که یا کافر باشند و یا از دین بیزاری جسته و مخالفت شان هم مخالفت اساسی است؛کسانی اند که با تمام وسایل برای ابطال و بی اثر گذاردن این حکم خواهند کوشید؛و لذا خداوند وعده می دهد که رسول خود را به زعم آنها یاری می نماید و فعالیت های آنها را خنثی خواهد کرد و در کارشان و به سوی هدفشان هدایت نخواهد نمود.

به علاوه این مخالفت را نمی توان مخالفت عملی دانست؛چون احکام اسلام همه در یک درجه از اهمیت نیستند؛مثلا بعضی از واجبات دین از کمال مصلحت به مثابه ستون دین اند؛و بعضی به این درجه نیستند؛مانند دعا در وقت دیدن هلال؛کما اینکه در محرّمات هم این تفاوت دیده می شود و همه در یک مرتبه از مفسده نیستند.

مثلا یکی زنای محصنه است و یکی نگاه به نامحرم؛این هردو حرام است،اما این کجا و آن کجا؟پس نمی توان گفت:اگر کسی مثلا دعای در وقت دیدن ماه نو را نخواند و یا به نامحرم نگاه کند،به هیچ یک از احکام اسلام گردن ننهاده است.

به علاوه هراس پیامبر را نمی توان توجیه کرد؛زیرا مخالفت یک یک احکام چیزی نیست که او از آن بترسد و خداوند هم او را به نگهداری از شرّ آن مخالفت ها وعده بدهد؛بنابراین جای تردید نیست که این حکم حکمی است که حائز کمال اهمیت است،به حدی که جا دارد حضرت از مخالفت مردم با آن اندیشناک باشد و خداوند هم با وعدهء یاری خود وی را دلگرم و مطمئن سازد! حکمی است که در اهمیت به درجه ای است که تبلیغ نشدن اش،تبلیغ نشدن همهء احکام دین است؛و اهمال در آن اهمال در همهءآنهاست.

آیه کشف می کند که آن حکم،حکمی است که مایهء تمامیت دین و استقرار آن است؛حکمی است که انتظار می رود مردم علیه آن بشورند و در نتیجه ورق را برگردانیده،آنچه پیامبر از بنیان دین بنا کرده،منهدم و متلاشی سازند.و نیز آیه می رساند که آن حضرت هم این معنی را تفرّس می کرده و از آن اندیشناک بوده؛لذا در انتظار فرصتی مناسب و محیطی آرام که بتواند مطلب را به عموم مسلمانها ابلاغ کند و مسلمانان هم آن را بپذیرند،امروز و فردا می کرده.

آیه در چنین موقعی نازل شده و دستور فوری و اکید به تبلیغ آن حکم داده است،و باید دانست که این انتظار از ناحیهء مشرکان و وثنیت عرب و سایر کفار نمی رفته،بلکه از ناحیهء مسلمانها بوده؛زیرا دگر گون ساختن اوضاع و خنثی کردن زحمات رسول خدا(ص) هنگامی از ناحیهءکفار متصور است که دعوت اسلامی منتشر نشده باشد؛اما پس از انتشار،اگر انقلابی فرض شود،جز به دست مسلمانها تصوّر ندارد.کار شکنی ها و صحنه سازی هائی که از طرف کفار تصوّر دارد،همان افتراهائی است که قرآن کریم از اول بعثت تاکنون از آنان نقل کرده که گاهی دیوانه اش می گفتند:«معلم مجنون»(دخان،9)یعنی او جن زده ای است که از همان جن الهام می گیرد و گاهی می گفتند یادش می دهند:«انّما یعلمه بشر»(نحل،103)یعنی مسلما انسانی او را تعلیم می دهد؛و گاه شاعرش می نامیدند و می گفتند:«شاعر نتربص به ریب المنون»(طور،30)شاعری است که ما منتظریم او هم مانند سایر شعرا دستخوش حوادث روزگار شده،خودش و نام و نشانش از یادها برود.گاه ساحرش دانسته،می گفتند:«ساحر او مجنون»یا جادو گر است و یا جن زده(ذاریات،9)،«ان تتبعون الا رجلا مسحورا»(شما پیروی نمی کنید مگر مردی را که جادویش کرده اند)(اسراء،47)و یا قرآنش را از حرف های کهنه و قدیمی خوانده و می گفتند:«ان هذا الا سحر یوثر»:این نیست جز همان سحری که سینه به سینه به او رسیده است.(مدثر،24)،«اساطیر الاولین اکتتبها فهی تملی علیه بکرة و اصیلا»:حرف های او همان مطالب کهنه ای است که او استنساخ کرده و در هر صبح و شام برایش می خوانند.(نور،5)؛و امثال اینها که در بارهء آن جناب گفتند و باعث سستی ارکان دین هم نشد!

به علاوه این افترا و تهمت ها مختص به اسلام و پیغمبر عزیزش نبود،تا رسول خدا از تفرس و بو بردن وقوع آن مضطرب شود؛سایر انبیاء و مرسلین علیهم السلام نیز در این گونه ابتلائات و روبرو شدن با اینگونه گرفتاری ها از ناحیهء امت خود با آن جناب شریک بودند؛کما اینکه خدای متعال در قرآن کریم این گونه گرفتاری هارا نسبت به حضرت نوح و انبیای بعد از او سراغ می دهد.پس خطر محتمل را نمی توان از قبیل گرفتاری ها و افترا های کفار در اوائل بعثت دانست؛بلکه خطری اگر بوده(و مسلما هم بوده)،وقوعش جز در بعد از هجرت و پا گرفتن دین تصور ندارد.مجتمع آن روز مسلمانان طوری بود که می توان آن را به یک معجون تشبیه کرد؛چه،جامعهء اسلامی آن روز مخلوط بود از یک عده مردان صالح و مسلمانان حقیقی و یک عدهء قابل ملاحظه از منافقان که به ظاهر در سلک مسلمانان در آمده بودند؛و یک عده هم از مردمان بیماردل که کارشان خبرچینی و جاسوسی بود و قرآن کریم هم بر این چند جور مردم آن روز اشارهء صریح دارد؛و به شهادت آیات زیادی از قرآن،ایشان در عین اینکه به ظاهر ایمان آورده بودند،رفتارشان با پیامبر(ص)رفتار رعیت با شاه بود و همچنین احکام دینی را به عنوان قانونی از قوانین ملی و قومی می نگریستند؛بنابراین ممکن بود که تبلیغ بعضی از احکام،مردم را به این توهّم گرفتار کند که رسول الله(ص) این حکم را از پیش خود و به نفع خود تشریع کرده است!

پرمعلوم است که اگر چنین شبهه ای در بین مردم پا بگیرد و در دل هایشان جاگیر شود،تا چه اندازه در از بین بردن دین تاثیر دارد؛و هیچ نیرو و فکر و تدبیری نمی تواند آن اثر سوء را محو سازد.پس حکمی که در آیهء مورد بحث،حضرت مامور به تبلیغ آن شده،حکمی است که تبلیغ آن مردم را به این توهّم می اندازد که ایشان این مطلب را از پیش خود می گوید و مصلحت عموم و نفع شان در آن رعایت نشده است؛نظیر داستان زید،تعدّد زوجات رسول،اختصاص خمس غنیمت به رسول الله(ص)و امثال این از احکام اختصاصی؛با این تفاوت که سایر احکام اختصاصی چون مساسی با عامهء مسلمانها ندارد،یعنی نفعی از آنها سلب نمی کند و ضرری به آنها نمی رساند،از این جهت طبعا باعث ایجاد آن شبهه در دلها نمی شود.مثلا داستان ازدواج رسول خدا(ص)با همسر زید-پسرخواندهءخود-تنها حکمی مخصوص به خود آن جناب نبود؛لکن چون این حکم عمومی اعلام شده است و عموم مسلمین می توانند با همسر پسر خوانده های خود ازدواج کنند،از این رو خیلی به ذوق نمی زند؛و در داستان ازدواج بیش از چهار همسر دائمی،گرچه حکمی است مخصوص به آن حضرت،لکن باز هم باعث تقویت آن شبهه در دلها نمی گردد؛زیرا به فرض اینکه(العیاذ بالله)او این حکم را بدون دستور خداوند مقرّر کرده باشد،چون هیچ مانعی برای آن جناب به نظر نمی رسد که این حکم را توسعه دهد و هیچ فرضی تصوّر نمی رود که از این توسعه مضایقه نماید،از این رو باز هم به ذوقها نمی زند.

از اینجا و از همهء آنچه تا کنون گفته شد،استفاده می شود که در آیهء شریفه،حضرت مامور به تبلیغ حکمی شده که تبلیغ و اجرایش مردم را به این شبهه دچار می کند که:(نکند او این حرف را به نفع خود می زند؟!)چون جای چنین توهّمی بوده،رسول الله(ص)از اظهار آن اندیشناک بود؛ از همین جهت بود که خداوند امر اکید فرمود که بدون هیچ ترسی آن را تبلیغ کند و وعده داد که اگر مخالفان در صدد مخالفت برآیند،آنها را هدایت نکند.این مطلب روایاتی را که هم از طرق عامه و هم از طرق امامیه وارد شده است تایید می کند؛چه،مضمون آن روایات این است که آیهء شریفه دربارهء ولایت علی(ع)نازل شده و خداوند پیامبر(ص) را مامور به تبلیغ آن نموده و آن جناب از این عمل بیمناک بود که مبادا مردم خیال کنند وی از پیش خود پسرعمویش را جانشین خود قرار داده و به همین ملاحظه،انجام آن امر را به انتظار موقع مناسب تاخیر انداخت تا اینکه این آیه نازل شد؛ناچار در (غدیر خم)آن را عملی کرد و در آنجا فرمود:«من کنت مولاه فهذا علی مولاه:هرکه من مولای اویم،این علی ابن ابیطالب مولای اوست».

پایان قسمت دوم-نقل از روزنامهءاطلاعات23و24دیماه 85صفحهء شش----------ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 19:53  توسط كيوان  |