تبليغاتX
عقل و دين - اکمال دین و اتمام نعمت : (قسمت سوم از چهار قسمت)
مسائل ديني و عقلي به زبان ساده

امر ولایت:

باید دانست همانطوری که در زمان پیامبر(ص) امور امت و رتق و فتق آن به دست آن جناب اداره می شد،به طور مسلم و بدون هیچ ابهامی پس از درگذشت وی نیز شخصی لازم است که این امر مهم را عهده دار باشد؛و قطعا هیچ عاقلی به خود اجازه نمی دهد که توهّم کند دینی چنین وسیع و عالمگیر،دینی که از طرف خداوند جهانی و ابدی اعلام و معرفی شده است،دینی که وسعت معارفش جمیع مسائل اعتقادی،اصول اخلاقی و احکام فرعیّه را(که تمامی قوانین مربوطه به حرکات و سکنات فردی و اجتماعی انسانی است)در بر می گیرد،احتیاج به حافظ و کسی که آن طور که شاید و باید آن را نگهداری کند،ندارد! یا توهّم کند که جامعهء اسلامی استثنائا و بر خلاف همهء مجتمعات انسانی بی نیاز از والی و حاکمی است که امور آن را تدبیر و اداره نماید!کیست که چنین توهّمی بکند؟و اگر کرد،جواب کسی را که از سیرهء رسول الله بپرسد،چه می گوید؟زیرا سیرهء حضرت بر این بود که هر وقت به عزم جنگ از شهر بیرون می رفتند،کسی را به جانشینی خود و به منظور اداره امور اجتماعی مسلمین جای خود می گذاشتند؛کما اینکه علی بن ابیطالب(ع) را در جنگ تبوک جانشین خود در مدینه قرار دادند؛علی(ع) هم که عشق مفرطی به شهادت در راه خدا داشت،عرض کرد:«آیا مرا جانشین خود در مدینه قرار می دهی؟با اینکه در شهر جز زنان و کودکان کسی باقی نمانده؟!»فرمود:«آیا راضی نیستی که نسبت تو به من نسبت هارون به موسی باشد؟با این تفاوت که بعد از موسی پیغمبرانی آمدند و پس از من پیغمبری نخواهد آمد.» و هم آن حضرت در سایر شهر هائی که آن روز به دست مسلمانها در آمده بود،مانند مکه،طائف،یمن و امثال آنها جانشینان و حکامی نصب می فرموده؛و نیز بر لشکر ها(چه کوچک و چه بزرگ)که به اطراف می فرستادند،امرا و پرچمدارانی می گماردند.این بود رفتار رسول الله(ص)در ایّام حیات خود؛و چون فرقی بین آن زمان و زمان پس از رحلت ایشان نیست،از این رو باید برای زمان غیبت خود هم فکری بکند و شخصی را برای ادارهء امور امت تعیین بفرماید؛بلکه احتیاج مردم به والی در زمان غیبت آن جناب بیشتر است از زمان حضورش.با این حال چگونه می توان تصوّر کرد که آن جناب برای آن روز مردم هیچ فکری نکرده است؟!

«یا ایّهاالرسول بلّغ ما انزل الیک من ربّک»،چند نکته در آیهء شریفه هست:یکی اینکه در این آیه پیامبر(ص) با اینکه دارای القاب زیادی است،به عنوان(رسالت)مورد خطاب قرار گرفته؛و این از آن جهت است که در آیه گفتگو از (تبلیغ)است و مناسب ترین القاب و عناوین آن جناب در این مقام،همان عنوان رسالت است؛برای اینکه به کار رفتن این لقب خود اشاره ای است به چرائی حکم؛ یعنی وجوب تبلیغی که به وسیلهء همین آیه گوشزد شده و می فهماند که رسول جز انجام رسالت ورسانیدن پیام کاری ندارد و کسی که زیر بار رسالت رفته، البته به لوازم آن که همان تبلیغ و رسانیدن است،قیام می کند.دوم اینکه در اینکه در این آیه از خود آن مطلبی که باید تبلیغ شود،اسم نبرده تا هم به عظمت آن اشاره کرده باشد و هم به آن چیزی که لقب رسالت به آن اشاره داشت،اشاره کند؛یعنی بفهماند که این مطلب امری است که پیامبر در آن هیچ گونه اختیاری ندارد؛بنابراین در آیهء شریفه دو برهان بر اختیار از از رسول الله(ص) در تبلیغ کردن و یا تاخیر در تبلیغ اقامه شده است:یکی تعبیر از آن جناب به رسول، و یکی هم نگفتن اصل مطلب.در عین اینکه دو برهان است، دو عذر قاطع هم برای رسول الله(ص) است در جراتش بر اظهار مطلب و علنی کردن آن برای عموم؛و در عین حال تصدیق فراست رسول الله(ص)نیز هست؛یعنی می فهماند که حضرت درست تفرّس کرده و در احساس خطر مصیب بوده است،و نیز می رساند که مطلب، از مسائلی است که تا آن حضرت زنده است،باید به زبان مبارک خودش به مردم ابلاغ شود و کسی در ایفای این وظیفه جای خود آن جناب را نمی گیرد.

«و ان لم تفعل فما بلّغت رسالته»گرچه صورت تهدید دارد،لکن در حقیقت در صدد بیان اهمیت مطلب است و می خواهد بفهماند مطلب اینقدر مهم است که اگر در حق آن کوتاهی شود،حق چیزی از اجزای دین رعایت و ادا نشده است.در واقع اعلام اهمیت این حکم است به آن جناب و به سایر مردم و اینکه رسول الله(ص)در تبلیغ آن هیچ جرم و گناهی ندارد و مردم حق هیچگونه اعتراض به او ندارند.

«والله یعصمک من الناس انّ الله لا یهدی القوم الکافرین»:کلمهء(عصمت)به معنی گرفتن و نگهداری است و اینکه عصمت از شرّ مردم را معلّق گذاشت و بیان نفرمود که آن چه شرّی و مربوط به چه شانی از شئون مردم است،آیا از قبیل کشتن و مسموم کردن و غافلگیر ساختن است،یا آزارهای روحی از قبیل دشنام و افتراست؟یا کارشکنی و به کار بردن مکر و خدعه است و خلاصه از بیان نوع شکنجه و آزار مردم سکوت کرد،برای این بود تا افادهء عموم کند و همهء انواع آزارها را شامل شود؛گر چه از همه بیشتر،همان کارشکنی ها و اقداماتی به ذهن می رسد که باعث سقوط دین و کاهیدن رونق و نفوذ آن است.

«الناس»، ناس به معنی نوع انسان است و نه انسان خاص.و بعید نیست که در آیهء مورد بحث مراد از ناس،عموم مسلمین باشد که همه رقم اشخاص از مومن و منافق و بیماردل در آن وجود دارند؛بنابراین اگر کسی از چنین سوادی بیمناک باشد،از همهء اشخاص آن بیمناک خواهد بود؛و چه بسا جملهء«انّ الله لا یهدی القوم الکافرین»هم این آمیختگی و عمومیت و بی نشانی را برساند؛زیرا معلوم می شود کسانی از کفار بی نام و نشان در لباس مسلمانان و در بین آنها بودند و این هیچ بعدی ندارد؛زیرا آیهء مورد بحث بعد از هجرت و در ایّامی نازل شده که اسلام شوکتی به خود گرفته و جمعیت انبوهی به آن گرویده بودند؛و معلوم است در چنین ایّامی که سواد مسلمین سواد عظیمی بوده و ممکن بوده کسانی از کفار،خود را در بین آنها و به عنوان مسلمان جا بزنند و عملیات خصمانه و کارشکنی های خود را به سهولت انجام دهند؛لذا می بینیم خداوند در مقام تعلیل جملهء«والله یعصمک من النّاس»می فرماید:«انّ الله لا یهدی القوم الکافرین»؛چه،بعد از اینکه وعدهء محافظت به رسول خود می دهد،مخالفان را (کفّار)می خواند.

پایان قسمت سوم-نقل از روزنامهء اطلاعات23و24دیماه85صفحهء شش)----------ادامه دارد...

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:9  توسط كيوان  |